بین مطالب وب سایت جستجو کنید
     
سجاد sajjad
9:52
پنجشنبه هجدهم مهر 1392
داستان کامل خدای جنگ1


در افسانه های یونان باستان آمده است که هنگام آفرینش خائوس به وجود آمد و سپس او گایا را به وجود آورد و گایا نیز ارانوس را زایید و با او ازدواج کرد و صاحب فرزنادانی چون تایتان ها، سایکلوب ها و هکاتوکایر ها شد. گایا پیشبینی کرده بود که ارانوس توسط پسرش سرنگون خواهد شد به همین دلیل او تمام تایتان ها و سایکلوب ها را در تارتاروس که زندان گاه زمین بود زندانی کرد و با خیال راحت به حکومت بر زمین پرداخت ولی مادرشان گایا که دلش برای آن ها سوخت، نابودی پدرشان را به آن ها پیشنهاد کرد. در این بین تنها کرونوس که یک تایتان بود شجاعت این کار را داشت. کرونوس با تخته سنگی که گایا درست کرده بود، هنگام بازگشت پدرش برای صرف شام، او را کشت و با کشته شدن اورانوس، آفرودایته به وجود آمد. کرونوس با خواهرش رئا ازدواج کرد و حاصل این ازدواج تولد زئوس، پسایدون، هیدیس، آرتیمس، هستیا وهرا بود.

ولی کرونوس نیز اشتباه پدرش را مرتکب شد و به غیر از تایتان ها، بقیه یعنی سایکلوب ها و هکاتوکایر ها را آزاد ننمود. گایا به کرونوس هشدار داد در صورت آزاد نکردن هکاتوکایر ها و سایکلوب ها از تارتاروس روزی به دست پسرش سرنگون خواهد شد. از این رو کرونوس نیز ترسید که مبادا به سرنوشت پدرش دچار شود. به همین دیل بود که تصمیم گرفت فرزندانش را در شکم خودش زندانی کند. وقتی که زمان برای خورده شدن آخرین بچه یعنی زئوس فرا رسید، رئا نمی توانست از دست دادنش را تحمل کند، به همین دیل برای نجات زئوس ترفند زد. هرا به عقابی دستور داد تا زئوس را به جزیره دور ببرد، دور از چشمان قدرتمند پدرش کرونوس. رئا به جای زئوس تخته سنگی را به کرونوس داد. این گایا بود که از زئوس محافظت کرد و در آزادی خواهران و برادرانش به او کمک کرد. ولی همین دلسوزی های احمقانه گایا بود که تا ابد تایتان ها را به خطر انداخت. زئوس به همه تایتان ها خیانت کرد، به خاطر تنها گناه پدرش، کرونوس.زئوس به همراه برادران و خواهرانش و اندک تایتان هایی مثل هیلیوس و پرومتئوس که به زئوس خدمت می کردند به نبرد با تایتان ها رفت. بین خدایان و تایتان ها قریب به 10 سال جنگ به طول انجامید. سرانجام زئوس سلاح قدرتمندی برای پایان دادن به جنگ پیدا کرد. شمشیر الیمپوس.

زئوس : من همه ی شما را تا ابد در تارتاروس محکوم می کنم.

شکست تایتان ها پایانی بود برای دوره و صلح میان انسان ها از بین میرفت. بدین ترتیب خدایان توانستن بر تایتان ها پیروز بشوند و به علت سکونت در الیمپوس به خدایان الیمپوس مشهور شدند.

زئوس : فرمان روای خدایان
پسایدون : خدای دریا ها
هیدیز : خدای جهان مردگان
هیلیوس : خدای خورشید
هرمس : پیام آور خدایان
اریس : خدای جنگ
آتنا : خدای عقل و شعور
آفرودایته : خدای ازدواج
هرا : خدای زنان
و مابقی خدایان کوچک.....


زئوس و خدایان برای حفظ الیمپوس که مبادا خدایی به الیمپوس حمله کند سراغ پاتروس ور دس سوم رفتند و جویای راه حل شدند. پاتروس وردس جعبه ای را پیشنهاد کرد تا خدایان قدرت هایشان را درون آن قرار دهند و در معبدی بنهانند و به پشت کرونوس در صحرای ارواح گمشده قرار دهند. ساخت جعبه به هفائیستوس واگذار شد. هفائیستوس خدای آتش بود. او جعبه را ساخت و کلیدش را دخترش یعنی پندورا قرار داد ولی زئوس آمد و هفائیستوس را که به نام به دلایلی که بعدا خواهم گفت کشت و پندورا را برد و زندانی کرد و پرومتئوس را به جای هفائیستوس قرار داد. زئوس همچنین به پرومتئوس هشدار داد مبادا آتش الیمپوس را به انسان های عادی هدیه کند ولی روزی هرمس پیش زئوس آمد و خبر اهدای آتش به انسان ها توسط پرومتئوس را داد. زئوس که سخت خشمگین شده بود دستور داد تا پرومتئوس را در زنجیری ببندند و هر روز عقابی جیگرش را بخورد و بیمرد و پس از اینکه مرد دوباره خوب شود تا عذاب بکشد. زئوس برای سرنوشت هم 3 تا خواهر یعنی لاهکسیس، کلوتو و اتروپوس را مامور سرنوشت انسان ها قرار داد و آن ها را ساکن جزیره خلقت کرد تا سرنوشت انسان ها را بریسند.

زیاد از تعریف خدایان الیمپوس نپردازیم چون ماجرایشان زیاد هست مثلا هرا در کوردکی با هرکول دشمن بود و به هرکول سمی داد و هرکول دیوانه شد و یا روزی اکرسیوس به الیمپوس لشکر کشی نمود و اکروسیوس پرسئوس را درون تابوتی قرار داد و به دریا انداخت و ....



از بحث خدایان الیمپوس خارج می شویم و به دهکده ای دور تار از الیمپوس می ریم چون من اگر تک تک افسانه هرکول و پرسئوس را تعریف کنم وقت نخواهد شد تا بقیه این مقاله را نیز بنویسم.







در دور تر از الیمپوس و در یک دهکده بزرگ یونان یعنی اسپارتا دو کودک به نام کریتوس و دیموس چشم به جهان گشودند. وقتی که دو برادر بزرگ شدند، تصمیم گرفتند برای به شهرت رسیدن اسپارتا جنگ یاد بگیرند و تمام روز تمرین کنند. در این بین کریتوس همیشه دیموس را شکست می داد.

کریتوس : یک جنگجوی اسپارتانی هیچ وقت پشتش به زمین نمی افتند. تو یک جنگ جوی اسپارتانی هستی. نیستی؟
دیموس : بله کریتوس.
همیشه در ذهن کریتوس این بود که پدرش کیست ولی هر بار که سراغ پدرش را از مادرش می گرفت، جواب نا مفهومی می شنید.
دو جنگ جو، کریتوس و دیموس بزرگ شدند. کریتوس به برادرش دیموس قول داده بود که همیشه از او محافظت خواهد کرد. ولی آن روز هیچ وقت اتفاق نیفتاد. پس از نبرد میان تایتان ها، اریس و آتنا به اسپارتا حمله کردند تا دو جنگجو، کریتوس و دیموس را ببرند که علت آن را بعدا خواهید فهمید. وقتی که اریس دیموس را گرفت، کریتوس برا نجات برادرش رفت ولی اریس با شمشیرش او را به جایی پرت کرد و زخم عمیقی روی پیشانی کریتوس به وجود آمد. اریس برای گرفتن کریتوس به او نزدیک شد ولی آتنا نگذاشت.

آتنا : بس کن اریس، پدرمان ما را برای جدا کردن جنگجو فرستاده بود. لازم نیست کریتوس را بگیری.
اریس : مگر ندیده بودی پدرمان ترسیده بود؟
آتنا : ولی کافی هست. برویم.

دیموس از چشمان برادرش کریتوس دور شد. اریس او را به دامنه مرگ برد و محافظت از دیموس را به عهده داناتوس و دخترش گذاشت. سالیان سال گذشت و اسپارتا باز سازی شد و کریتوس برای نگه داری یاد و خاطره برادرش، برخی از جاهای بدن و سرش را به رنگ قرمز خالکوبی کرد. پس از مدتی کریتوس به علت داشتن مهارت های جنگی فرماندهی لشکر 50 نفره اسپارتا را بر عهده گرفت ولی این عدد پس از مدتی به هزاران نفر رسید و همه برای اسپارتا و شکوهش می جنگیدند. کریتوس ازدواج گرده بود و صاحب زن و دختری به نام کلایویپ بود. زنش تنها کسی بود که در مقابل خشونت های او می ایستاد.

زن کریتوس : کی این جنگ ها را خاتمه می دهی، کریتوس
کریتوس : زمانی که جهانیان اسپارتا را بشناسند.
زن کریتوس : تو این جنگ ها را برای خودت می کنی.

ولی کریتوس به زنش توجهی نمی کرد. طولی نکشید که نام اسپارتا بر سر زبان ها افتاد ولی این زیاد دوام نیاورد تا هنگامی که جنگ با باربار ها رسید. کریتوس دید که باربار ها چندبرابرا اسپارتانی ها هستند ولی راه برگشتی نداشت. او فرمان جنگ صادر کرد. سربازان اسپارتا یکی یکی به قتل می رسیدند در حالی که فرمانده جوانشان داشت به پایان دوران با شکوهش می رسید. وقتی که کریتوس برای برای بریدن سر به فرمانده بربر ها بردند، کریتوس که خود را مقابل دشمن عاجز دید از خدای جنگ اریس کمک خواست.

کریتوس : اریس، دشمن مرا از بین ببر و زندگی من مال تو خواهد شد.

آسمان دونیم شد و خدای جنگ از کوه الیمپوس ظهور کرد. اریس به دنبال بنده ای بود تا بتواند آرزو های رنگینش یعنی بر جای نشستن به جای پدرش زئوس را برآورده کند. حالا اریس شانس بسیار بزرگی به دست آورده بود و بنده ای بهتر از کریتوس نبود.

کریتوس : جان من از این پس مال تو هست و از این روز به بعد هر دستوری و یا هر شهری را که به خواهی من به آتش خواهم کشید.

اریس دستور داد تا از جهنم شمشیر هایی که سال قبل به هارپی ها دستور داده بود بسازند را بیاورند. این شمشیر دو تایی بود که به دست کریتوس زنجیر شد تا یاد آور بندگی کریتوس بر اریس باشد و حالا کریتوس با این صلاح قدرتمندش توانست سر فرمانده بربر ها را از تن جدا کند. اریس هم با قدرتش تمام بربر ها را نابود کرد. از آن روز به بعد کریتوس دیگر متعلق به خود نبود بلکه متعلق به خدای جنگی بود که 25 سال پیش برادرش را ازش گرفته بود در حالی که خود کریتوس خبر نداش این اریس بود که برادرش را ازش گرفته و حتی خبر نداشت که چه حقه ای با این کمکش داشته است. به هر حال به اصل داستان برویم. کریتوس شهر ها را یکی پس از دیگری فتح می کرد و مردمان زیادی را به خاک و خون می کشید. هیچ کس از او در امان نبود و سرانجام نامش بر سر زبان خدایان الیمپوس نیز افتاد. ولی روزی اریس دستور داد تا به دهکده ای که متعلق به آتنا بود، حمله کند. کریتوس و سربازانش پس از قتل عام سپاه دهکده، به دهکده تجواز کردند و هر کسی را که مقابل خود می دیدند به خاک و خون می کشیدند. سرانجام موقع حمله به معبد دهکده شد. ولی قبل از این که وارد معبد شود پیشگویی که احتمالا گایا بود جلوی او را گرفت.

پیشگو : خوب گوش کن کریتوس. خطری در این معبد هست که خودت نمی دانی و اگر حمله کنی و برگردی به شدت پشیمان خواهی شد.

ولی کریتوس گوشش به شنیدن پند های پیرزن پیشگو بدهکار نبود.او با وحشایانه به داخل معبد حجوم برد و به کشتار مردمان بی گناه شروع کرد و وقتی دست از کشتنشان کشید که جسد بی جان زن و دخترش کلایویپ را دید.

کریتوس : زنم! دخترم! این چطور ممکنه؟ آن ها در اسپارتا بودند.
اریس : خوب گوش کن کریتوس! زن و دخترت حالا مردند و پشیمانی هیچ سودی ندارد. تو به زودی به جنگجویی بزرگی تبدیل خواهی شد.
ولی کریتوس نا امیدانه بدون توجه به اریس از معبد خارج شد.

کریتوس : اریس!
پیشگو : کریتوس. این روز ثابت کردی که تو وحشی ترین حیوان در زمین هستی. خاکستر های زن و دختر تو در بدن تو می ماند و هیچ وقت پاک نخواهد شد تا همه بدانند که تو چه قدر خون خواهر بودی.

و خاکستر های جسد زن و بچه کریتوس روی بدن کریتوس به غیر از جاهای قرمزش نقش بست و بعد از آن روز به بعد روح اپسارتا متولد شد. کریتوس، روح اسپارتا پس از این که توسط حیله اریس زن و بچه اش را کشت کابوس های جنایتش هر روز آزار می داند که روزی آتنا از شکار بر می گذشت و مردی را دید که بدنش شبیه روح است. نزدیک او رفت. دید که روح اسپارتا هست و به شدت دارد از کابوس هایش عذاب می کشد.


آتنا : کریتوس. اگر تو به خدایان چند سال خدمت کنی میتوانی امیدی به نجات داشته باشی.
کریتوس : و پس از این که دوران خدمتم تمام شدف
این کابوسها پایان می بخشند. وظیفه ات را انجام بده کریتوس و خدایان گناهان تو را خواهند بخشید.

و پس از آن روز به بعد کریتوس موظف شد تا تا در ازای خدمت به خدایان الیمپوس، امیدوار به پایان یافتن کابوس هایش باشد. سالیان سال کریتوس به خدایان خدمت می کرد تا این که خبر حمله ایرانی ها به آتیکا رسید. خدایان الیمپوس سخت نگران شدند و خدایان به کریتوس دستور دادند تا شهر را از چنگ ایرانی ها بگیرد. کریتوس به نبرد رفت سر انجام پس از جنگ های پیاپی با سربازان ایرانی فرمانده شان را پیدا کرد.کرد.

سردار ایرانی : سلام یونانی برای چه بدینجا آمده ای؟ لابد می خواهی ایرانی ها به تو ادب یاد بدهند! بزودی آیتکا مال ایران می شود.
کریتوس : من از طرف خدایان الیمپوس آمده ام تا پیغامشان را به تو برسانم که نمی توانی در برابرشان با ایستی؟
سردار ایرانی : چی؟ تو فقط یک پیغام رسانی اسپارتان. این پیغام را به خدایان کوچکت برسان که به زودی شکست خواهند خورد.

کریتوس به جنگ او رفت توانست او را از پای در بیاورد.

سردار ایرانی : لطفا... لطفا... با جان من کاری نداشته باش. ثروتم را بگیر
کریتوس : من ثروتت را نمی خواهم. جانت را میگیرم.

کریتوس با جعبه او را کشت ولی سرانجام آسمان تاریک شد. کریتوس می دانست که این نشانی از طرف خدایان نیست.

سرانجام آتنا به نمایندگی خدایان آمد.

آتنا : کریتوس ! کریتوس !
کریتوس : دارد چه اتفاقی می افتد آتنا؟
آتنا : کریتوس ! ما به تو نیاز داریم. هیلیوس گم شده و آسمان به تاریکی رفته.
کریتوس : حالا از من چه می خواهی؟
آتنا : هیلیوس را پیدا کن و به آسمان برگردان. بدون هیلیوس همه جا تاریک خواهد شد.

کریتوس عازم سفر جدیدی شد. او می بایست هیلیوس را پیدا می کرد. او توانست هیلیوس را پیدا کند ولی خودش به جهنم سقوط کرد. او سر انجام با زحمات زیاد کشتی ارواح را پیدا کرد که به کمک آن کشتی می شد راهی به برزخ پیدا کرد. ولی نا خدایی به نام کرون از این کشتی محافظت می کرد.


کرون : بنده خدایان ! این دور و برا برای چی می پلکی؟هیچ کس اجازه نداره به دنیای زندگان برگرده.
کریتوس : گوش کن. من از طرف خدایان الیمپوس آمده و و وظیفه دارم تا هیلیوس را پیدا کنم.
کرون : به هر حال هیدیس به من گفته است به هیچکس اجازه ندهم برگردد.


کریتوس دید که حرفاش اثری ندارد. به جنگ او رفت لی قدرت بسیار زیاد کرون باعث از پای در آمدن او شد.

کرون : خودت راه خودت را انتخاب کن. روح اسپارتا ! هاهاهاها !

او کریتوس را از آتش های جهنم به پایین پرتاب کرد. ماموران جهنم کریتوس را در زنجیری بستند. ولی کریتوس به هوش آمد و زنجیر ها را پاره کرد. او اطلس را دید که به شدت در عذابی که زئوس قرار داده بود هست. ولی وقتی که رفت تا طنابی بیاورد از آنجا رد شود دید زنجیر باز شده است و خبری از اطلس نیست. کریتوس از خودش پرسید :

کریتوس : چه کسی زنجیر های این غول را باز کرده است؟

او سر انجام با زحمات زیاد توانست دوباره به کشتی ارواح برسد تا شاید امیدی به فرار از دوزخ پیدا کند.

کرون : دوباره تو؟
کریتوس : من دیگر مثل قبل زیاد مهربان نخواهم بود.
دستان تارتاروس حریف من نخواهند شد.

ولی این بار کریتوس بود که موفق به کشتن کرون شد. او سرانجام با کمک کشتی خودش را به برزخ رسانید.
کریتوس حس کرد که صدای دخترش کلایویپ می آید.

کریتوس : کلایویپ؟ کجایی عزیزم؟
ولی او پرسفونه را دید که دارد نی می نوازد.

کریتوس : دخترم کجاست پرسفونه؟
پرسفونه؟ دخترت؟ همان دختری 7 سال قبل به قتل رساندی حالا به دنبالش آمده ای؟ باید قدرت هایت را تسلیم من کنی تا بتوانی را را ببینی.

کریتوس بلافاصله قدرت هایش را تسلیم نمود. او دخترش را دید.

کریتوس : کلایویپ؟
کلایویپ : پدر؟ برای چی رفته بودی؟
کریتوس : من هیچ کجا نرفته بودم عزیزم. پدرت اینجاست.
پرسفونه : بالاخره دختر و پدر به هم دیگر رسیدند ولی دنیا دارد به اتمام می رسد. من اطلس را آزاد کردم و او با قدرت هیلیوس در حال نابودی اولیپوس هست.
کریتوس : تو؟ ولی چرا؟
پرسفونه : فکر می کنی من با میل خودم با هیدیس ازدواج کردم. هیدیس با اجاره برادرش زئوس مرا دزدید و من هم مورد خیانت آن ها قرار گرفته ام و باید انتقامم را بگیرم.
کریتوس :

کریتوس دانست که سرنوشتش ماندن با کلایویپ نیست و و نجات دنیا مهمتر از کلایپویپ هست و همچنین فهمید که پرسفونه به او کلک زده. به همین دلیل قدرت هایش را باز پس گرفت.

او دوباره راهی نبرد با پرسفونه شد.

پرسفونه : اسپارتان شاهد پایان دنیا باش.

کریتوس به بال های پرسفونه وصل شد و او را تعقیب کرد تا به اطلس رسیدند. کریتوس پرسفونه را کشت و پرسفونه دیگر وجود نداشت.


پرسفونه : عذاب های تو هیچ وقت پایان نخواهند یافت، روح اسپارتا !


کریتوس همچنین اطلس را به زنجیر بست تا ابد زمین را در دوش خود نگه دارد.

اطلس : شاید تو فکر می کنی که خدایان الیمپوس به تو کمک خواهند کرد؟ ولی من از تو می پرسم : خدایان تو کجا هستند کریتوس؟ چرا برای کمک به تو نیامدند؟

کریتوس : من به کمک از جانب خدایان نیازی ندارم. من به آن ها خدمت کردم و آن ها هم سر قولشان هستند که خاطرات گذشته من را ببخشند.

اطلس : قول خدایان به چه قدری می خورد؟

کریتوس : چیزی که من دارم دارم اطلس.

اطلس : ما دوباره هم دیگر را ملاقات خواهیم کرد. یه روزی تو از کاری که کردی به شدت پشیمان خواهی شد. سرنوشت ما را دوباره به هم خواهند رساند.

و بدین ترتیب بود که اطلس محکوم شد تا ابد آسمان ها را در دوش خود نگه دارد. پرسفونه، زن هیدیز هم دیگر وجود نداشت. کریتوس توانست موفقیت بزرگی را به دست بیاورد. او توانست خدای خورشید، هیلیوس را نجات بدهد و دوباره به آسمان برگرداند تا زمین دوباره روشن شود. کریتوس خودش را از برزخ به زمین رساند و از شدت خستگی روی کوه الیمپوس خوابید.

هیلیوس : این سال رو هم خوب به ما خدمت کرد، آتنا.
آتنا : او فراتر از یک انسان و ضعیف تر از یک خدا هست.
هیلیوس : او ضعیف هست، می تواند تا آخر زنده بماند.
آتنا : او زنده هست و دارد از خستگی خوابش می برد.

و بدین تریتیب کریتوس توانست یک خدمت بزرگی دیگر را به خدایان بکند.

اولین نکته مهم در ساخت هر بازى بدون شک داستان و مسیر حرکتى آن در طول بازى است و این قسمت از اولین فاکتورهاى انتخاب یک بازى خوب و به یاد ماندنى در ذهن بازیکن مى باشد و در این میان دیده شده است که هرچه داستان به واقعیت و دنیاى ما نزدیکى بیشترى داشته باشد محبوبیت آن افزایش مى یابد و باز هم اگر کمى تخیل و آینده نگرى در آن گنجانده شود این معجون داستانى جذابیت دوچندانى به دست خواهد آورد.


اما داستان یک بازى جایى به اوج خود میرسد که موضوع تخیلات جای خود را به افسانه ها و قهرمانان ملل جهان می دهند و بازیکن آن دیدارى که قرن ها یک ملت براى به حقیقت پیوستن افسانه هاى خود داشته اند را پیش روى آنان قرار می دهد. به انجام رساندن این امر با تمام زیبایى هایش بسیار سخت و دشوار است زیرا تیم نویسنده باید تحقیقات فراوانى را بر روى عقاید و افسانه هاى آن قوم انجام دهد و کمترین دخل و تصرفى در اصل موضوع صورت نپذیرد. حال تیم داستان نویسى بازی God of War به سوى یونان رفت و با تحقیقات چند ساله بر روى عقاید و داستان هاى مردم این سرزمین توانست بازى بزرگ و تاریخى God of War را به تمام بازیکن ها عرضه کند. در اینجا براى شما خط داستانى بازى از قبل تا انتها بیان می شود که این نوشته ها یک سند تاریخى نیز به شمار می رود و ریشه در عقاید مردمان یونان باستان نیز دارد.

«ابتدا و منشا خدایان»

آشفتگى ، بى نظمى و نابودى شگفت انگیزى تمام جهان را احاطه کرده بود و جریان آبى بى پایان بوسیله خداى اقیانوس رها شده بود که بخشى از قلمرو خدایى به نام یورینوم (Eurynome) را در بر می گرفت. یورینوم خداى همه چیز بود و تمام موارد را بدون اشکال اجرا می کرد. او از بهم آمیختن یک مار بزرگ و قوى و باد شمال ، خداى عشق ، اروس (Eros) که به عنوان اولین تولد خدایان نامیده مى شد به وجود آمد. 

یورینوم با رقص، موج هاى اقیانوس آسمان را از زمین جدا ساخت و جهانى واقعى بر روى زمین وسیع بنا کرد و موجوداتى عجیب و غریب همچون، حورى ها ، موجوداتى درنده و حتى درستکار و به همان میزان موجوداتى حیوانى و هیولاهایى بزرگ در آن قرار داد. او در ادامه آفرینشش مادر زمین ، خداى آسمان اورانوس (Uranus) تجسمى از آسمان و ملکوت (بهشت) ، جهنم ، خداى تاریکى و ناحیه اى وحشتناک در زیر زمین به نام گایا (Gaia) را آفرید.

با به هم آمیختن و پیوند گایا و اورانوس ، خداى خورشید متولد شد و همچنین نژادى از غول هاى ترسناک و مخوف و بسیار مکار و حیله گر به نام کرونوس (Kronus) به وجود آمد. گایا و اورانوس به کرونوس هشدار دادند: که اى پلیدى ، روزى یکى از فرزندانت بر قدرت تو غلبه خواهد کرد. کرونوس با شنیدن این جمله فرزندانش را بلعید تا از وقوع این اتفاق جلوگیرى کند. این عمل باعث خشم و عصبانیت بسیار گایا شد و هنگامى که جوان ترین فرزند کرونوس به نام زئوس (Zeus) متولد شد و بعد از آن کرونوس همسر خود با نام رها (Rhea) را نیز بلعید گایا سنگى را در قنداق پیچید و به جاى فرزندش به کرونوس داد تا ببلعد. این کار گایا براى کرونوس بسیار رضایت بخش بود که فرزندش را خود او قربانى می کند اما خبر نداشت که به جای فرزندش سنگى را بلعیده است. این عمل گایا را قادر ساخت تا زئوس را از چنگ پدرش در آورده و به او جان ببخشد.

زئوس بزرگ شد و به سرعت به مبارزه با کرونوس ستمگر پرداخت. کرونوس نمی دانست مبارز جدید پسر خودش است. زئوس براى شکست پدرش به کمک خواهر و برادر هایش احتیاج داشت و در حیله اى متیس (Metis) که اولین همسر زئوس بود دارویى تهوع زا در غذاى کرونوس ریخت و این کار باعث شد پنج فرزند قبلى او به نام هاى هستیا (Hestia) و دمتر (Demeter) و هرا (Hera) و هیدز (Hades) و پوزیدون (Poseidon) از دهان او خارج شوند. آنها با کمک یکدیگر و هدایت زئوس موفق به شکست دادن پدر خود شدند و او را به بیابان روح هاى شکست خورده و سرگردان تبعید کردند.

زئوس بعد از پیروزى بر پدر خود بر برادران و خواهرانش نیز مسلط شد و جهان را بر اساس میل خود به قسمت هاى کوچکى تقسیم کرد. او خود را خداى خدایان نامید و مکانى بزرگ و زیبا برای خود و خدایان مورد علاقه اش در کوهى با نام المپ (Olympus) در تسال (یونان) بنا کرد و باقى خدایان در زیر کوه قرار گرفتند.

زئوس خود را خداى آسمان و تمام پدیده هاى آن مانند ابر و طوفان قرار داد و هستیا را خداى آتشدان گمارد و به برادر خود پوزیدون فرمانروایى دریاها را اعطا کرد. دمتر خداى بارورى شد و هرا خواهرش خداى ازدواج و زایمان قرار گرفت و هیدز برادر دیگرش خداى مردگان شد. بعد از گذشت مدتى زئوس با خواهر خود هرا ازدواج کرد که حاصل آن تولد دو بچه دوقلو و بسیار شبیه یکى دختر و دیگرى پسر بود. آتنا (Athena) نام دخترش قرار گرفت و خداى علم و زیبایى شد و پسرش آرس (Ares) نام گرفت و خداى جنگ نامیده شد.



«رقابت آتنا و پوزیدون»

زمان ها می گذشت و در یونان پادشاهى با نام ککروپس (Cecrops) شهرى بنا ساخت که پیشبینى می شد به شهرى بسیار موفق و مشهور تبدیل شود و همین امر باعث شد تا بسیارى از خدایان به این فکر افتادند تا حاکم آن شوند و بین آنها درگیرى ها آغاز شد. در انتها آتنا دختر زئوس و عموى وى پوزیدون در این کشمکش باقى ماندند و برای حل این مسئله قرار گذاشتند تا هر یک هدیه اى به شهر بدهند و هدیه هر کس با ارزش تر و بزرگتر بود حاکم شهر شود. پوزیدون که خداى دریاها بود رودخانه اى را در شهر ایجاد کرد و قول یک ناو بسیار بزرگ داد و آتنا درخت زیتونى کاشت و گفت هرکس که بخواهد می تواند از آن برای ایجاد آتش ، خوردن و مصارف دیگر استفاده کند. با این هدیه آتنا توانست در رقابت پیروز شود و شهر به افتخار او آتن (Athen) نامیده شد.



«معبد پندورا (Pandora)»

سه خداى اصلى: زئوس ، هیدز و پوزیدون به نزد معمارى به نام پاتوس وردس سوم (Pathos Verdes III) که فردى وفادار و معمار خدایان بود رفتند و به او گفتند معبدى را در گرد خانه جعبه پندورا بسازد که قدرت کافى برای کشتن یک خدا را داشته باشد. این معبد بزرگ ساخته شد و همراه جعبه پندورا بر پشت کرونوس که در بیابان روح هاى سرگردان تبعید بود قرار گرفت و به او دستور داده شد معبد زنجیر شده بر پشت خود را تا لحضه مرگ به دوش بکشد. وردس معمار معبد نیز در زمان ساخت معبد یکى از پسرانش را از دست داد و پسر دیگرش نیز دیوانه شد و به صحراى گمراهى گریخت. او که با از دست دادن پسرانش اعتقاد خود به خدایان را از دست داده بود ابتدا همسر خود را در بستر با فرو کردن چاقویى در قلبش کشت و سپس خود او نیز خودکشى کرد و در نامه بجا مانده از وى مشخص شد که او در ساخت معبد به خدایان خیانت کرده است.

اولین فردى که سعى در دستیابى به جعبه پندورا را داشت یک سرباز ناشناس یونانى بود که درون معبد توسط دام هاى گذاشته شده کشته شد و خدایان او را نفرین کردند تا ابد به دروازه معبد بنگرد و آن را بر روى کسانى که فکر میکنند آنقدر شجاع و دلیر هستند تا از دام هاى معبد عبور کنند و به جعبه پندورا دست یابند باز کند. از آن زمان به بعد افراد بسیارى سعى در دست یافتن به جعبه پندورا داشتند ولى هیچ کدام موفق به این عمل نشدند و جسد آنها از درون معبد جمع و در آتش سوزانده میشدند و روح آنها تا ابد بعنوان دشمنان درون معبد به مبارزه با افرادى که وارد آن مى شدند می پرداختند و به آنها جسمهای سوزان گفته می شد.

«اصالت کراتوس»

بیشتر مردم از اصلیت کراتوس چیزى نمی دانند و بر خلاف فکر مردم نسبت به وى، او عضو اسپارتان (Spartan) نیز نمى باشد. او بصورت نامشروع از مادرى به نام شاند (shunned) و پدرى که هویت او را هنوز نمی داند متولد شده است. مادر کراتوس همواره از بازگو کردن نام پدرش خوددارى مى کرد و چون کراتوس فرزندى نامشروع بود، مردم شایعات بسیارى در مورد پدرش و فرار او مى گفتند و این باعث شده بود کراتوس گستاخ و بى پروا شود. مادر کراتوس با دیدن این وضعیت ، زندگى خود و فرزندش را در خطر میدید و به همین دلیل به روستاى اسپارتا مهاجرت کردند. در دوران اقامت در روستا مادر کراتوس دومین فرزند خود را نیز به دنیا آورد. کراتوس و برادرش اختلاف سنى کمى با یکدیگر داشتند و در دوران کودکى و نوجوانى اعضاى جدا ناشدنى از یکدیگر بودند تا زمانى که کراتوس به عضویت ارتش در آمد و همه چیز تغییر کرد. آنهایى که از لحاظ جسمى و روحى قوى بودند به ارتش پیوستند و افراد ضعیف تر به کوه هاى خارج از اسپارتا فرستاده شدند تا از خود محافظت کنند. بدبختانه برادر کراتوس از دسته دوم بود و به کوه ها فرستاده شد و طى زمان کوتاهى در آنجا جان باخت و به عالم مردگان رفت. وى با مردنش حس انتقام جویى شدیدى در دنیاى مردگان نسبت به برادش کراتوس پیدا کرد و همواره در فکر کشیدن نقشه اى براى از بین بردن برادرش بود اما کارى از وى ساخته نبود. 

کراتوس به فرماندهى ارتش رسید. لشکر او را در ابتدا پنجاه سرباز تشکیل می دادند اما طولى نکشید که لشکر وى به بیش از هزاران نظامى ورزیده رسید. جنگیدن برای افتخار اسپارتان روش وحشیانه اى بود براى کشتار مردمان بى دفاع ، و او ظالمانه در مسیر خود همه جا را به خاک و خون مى کشید.



«جنگ با سپاه باربارین (Barbarian) آدم هاى وحشى»

کراتوس شکست ناپذیر بود و در تمام جنگ ها پیروز و با کشت و کشتار فراوان شهر ها را فتح می کرد تا اینکه بزرگترین نبرد کراتوس درگرفت. از سمت شرق گروه عظیمى از نظامیان باربارین به اسپارتا و تمام یونان حمله ور شدند و سپاه کراتوس به منظور مقابله با آنان راهى میدان نبرد شد. کراتوس مانند همیشه در انتظار یک پیروزى ساده بود اما اشتباه می کرد. با تمام نظم سپاه اسپارتان آنها قادر به مقابله با گروه وحشى و بى رحم باربارین نبودند. باربارها اسپارتا را تصرف کردند و مردم آن را به طرز وحشیانه اى قتل عام کردند.

کراتوس و سردسته باربارین با یکدیگر مواجه شدند و مبارزه سختى بین آنها درگرفت و پس از دقایقى مبارزه نفس گیر و سخت کراتوس تسلیم شد و رهبر باربارین پتکش را بالا برد تا سر کراتوس را هدف قرار دهد ، در این زمان کراتوس به ناچار آرس (خداى جنگ) را صدا زد و از او کمک خواست. آرس هدیه اى مخصوص به کراتوس داد )شمشیر .(Chaos این شمشیر در آتش کوره هیدز ساخته شده بود و کراتوس به منظور نشانه بندگى خداى جنگ ، شمشیر را با زنجیرى به دست خود وصل کرد. کراتوس در اولین آزمایش اسلحه جدید خود سر رهبر باربارین را از تن جدا ساخت و جنگ خاتمه یافت. از آن پس کراتوس و افرادش به خدمت آرس درآمدند و تمام کسانى را که بر ضد خداى جنگ بودند بى رحمانه از بین می بردند.



«روح اسپارتا»

قدرت طلبى بزرگ ترین اشتباه کراتوس بود. او و افرادش به روستاى کوچکى که معبد اهدایى به آتنا در آن قرار داشت حمله کردند و هنگامى که کراتوس به ورودى معبد رسید پیشگوى روستا او را از ورود به معبد باز داشت و گفت اگر وارد معبد شود بهاى گزافى خواهد پرداخت. کراتوس بدون توجه به اخطار پیشگو ، او را به گوشه اى انداخت ، درب معبد را شکست و با ورود به آن شروع به کشتار روستاییان پناه گرفته در معبد کرد تا اینکه فریاد آخرین قربانى او را از خون ریزى باز داشت و وقتى به خود آمد که جسد همسر و دخترش را در جلوى خود می دید او آنها را کشته بود و در این هنگام آرس ظاهر شد و خطاب به او گفت در حال تبدیل شدن به یک جنگجوى بزرگ است. با مرگ همسر و دخترش کراتوس به مظهرى از مرگ تبدیل شد. او از فرط ندامت و پشیمانى اجساد خانواده اش را آتش زد و از معبد خارج شد ، در بیرون از معبد با پیشگو مواجه شد و به کراتوس گفت تو براى همیشه خاکستر همسر و دختر خود را بر روى پوستت به دنبال خواهى داشت و از آن به بعد کراتوس ظاهرى همانند روح یافت و خاکستر بر روى پوستش نشست تا همگان بدانند او چه کارى کرده است. بدین ترتیب افسانه روح اسپارتا متولد شد.

به دلیل نیرنگى که آرس برای کشتن همسر و دخترش به کراتوس زده بود او اینک یک هدف در زندگى داشت و آن گرفتن انتقام و کشتن خداى جنگ بود.

«حمله به آتن»

با گذشت ده ها سال ، کراتوس با شیطان درون خود می جنگید و امیدوار بود تا با تغییرات روحى و فیزیکى اش ، آتنا و دیگر خدایان جنایات او را فراموش کرده و فرصتى دوباره به او بخشند. کراتوس سفرى در پیش داشت و در دریاى اژه (Aegean Sea) با گروهى از سربازان و مارهاى بزرگى مانند هیدرا (Hydra) (این مار نه سر در افسانه یونان باستان توسط هرکول کشته می شود) مواجه شد. پوزیدون با دادن تکنیکى قوى به نام خشم پوزیدون به کراتوس کمک کرد و پس از کشتن هیدرا و پیدا کردن کاپیتان کشتى کلید کابین وى را یافت و کاپیتان را به درون گلوى هیدرا پرتاب کرد. پس از غلبه بر هیدرا ، زئوس آتنا را صدا زد و به او اعلام داشت که برادرش آرس در شرف حمله به آتن مى باشد و از آنجایى که خدایان نمى توانستند به شخصه دراین کار مداخله کنند به فکر افتادند تا از کراتوس استفاده نمایند.

کراتوس وارد کابین کشتى شد و کابوس کشتن خانواده اش او را لحظه اى رها نمى ساخت. حتى شراب و زن هاى بسیار نیز نمى توانست این خاطره هولناک را از ذهن او پاک سازد. کراتوس به مقابل مجسمه آتنا که درون کشتى بود آمد و از او درخواست کمک کرد و آتنا در جواب وى گفت اگر از نابودى شهر آتن توسط آرس جلوگیرى کند خدایان از گناه هاى گذشته او چشم پوشى مى کنند.

پس از رسیدن به آتن کراتوس از کشتى پیدا شد و در راه رسیدن به شهر با هیولا هاى ارتش آرس مواجه شد و آنها را از بین برد. وى در راه ورود به شهر آتن آرس را می دید که همراه با بندگانش به تخریب شهر مشغولند. کراتوس به دروازه شهر رسید و با پیشگوى آتن مواجه شد ، اما تا بخواهد با او صحبتى داشته باشد ، پیشگو توسط هارپى (Harpi) ها (جانورانى که تن و رخسار زن و بال و چنگال مرغ داشتند) دزدیده شد و کراتوس به دنبال پیدا کردن پیشگو رفت. در مسیر ، زئوس به او قدرت استفاده از بزرگترین صاعقه خدایان را اعطا کرد تا در راه رسیدن به هدفش او را یارى دهد.

کراتوس در راه پیدا کردن پیشگو با پیرمردى روبرو شد که گودالى حفر مى کرد و پیرمرد چیزهاى بسیارى درباره کراتوس میدانست , این امر برایش بسیار عجیب بود ولى وقت بسیار کمى براى پیدا کردن پیشگو و پرسیدن مطالب از وى داشت چون آرس به سرعت در حال پیشروى و خراب کردن آتن بود به همین علت راه خود را ادامه داد و پیشگو را در محل هارپى ها پیدا کرد. او پس از غلبه بر تعداد زیادى از هارپى ها پیشگو را نجات داد.

پیشگو به کراتوس توضیح داد که تنها راهى که می تواند یک خدا را از پاى درآورد دستیابى به جعبه پندوراست. حال کراتوس مى بایست از بیابان روح هاى سرگردان عبور کند و بعد از پیدا کردن کرونوس وارد معبد شده و با موفقیت جعبه پندورا را خارج سازد کارى که تاکنون هیچ کس موفق به انجام آن نشده بود.



«جعبه پندورا»

کراتوس با انگیزه کشتن آرس از آتن خارج شد و به بیابان روح هاى سرگردان رسید. او مى بایست سه سایرن(Siren) (نوعى حورى در یونان باستان) را پیدا مى کرد و پس از کشتن آنها ، روح آنان راه ورود به قلعه اى را باز سازد تا کراتوس بتواند کرونوس را بیابد. بعد از این مهم کراتوس وارد قلعه شد و با دمیدن درون شیپورى کرونوس را که به سختى راه میرفت صدا کرد. سپس کراتوس از طنابى که بر روى صورت کرونوس بود بالا رفت و سه روز طول کشید تا به بالاى پشت کرونوس یعنى به درب معبد پندورا برسد.

او در جلوى درب معبد با زامبى (Zombie) که مامور سوزاندن اجساد مردگان داخل معبد بود برخورد کرد و زامبى کراتوس را از ورود به داخل معبد منصرف می کرد و تشویق به برگشتن داشت ولى کراتوس بدون توجه به حرف هاى او وارد معبد شد. در داخل معبد دو خدا براى رسیدن کراتوس به هدفش به وى هدایایى دادند. میدن (Maiden) خداى شکار ، سلاحى را به کراتوس داد که اسم خود بر آن بود و هیدز (خداى مردگان) قدرت استفاده از روح موجودات مرده را براى کمک در مبارزات به او اهدا کرد.

کراتوس براى رسیدن به بالاى معبد باید از سه مبارزه با اطلس (Atlas) و پوزیدون و هیدز سربلند بیرون مى آمد. بعد از پیروزى در این مبارزات او راه ورود خود را به کوه زئوس پیدا کرد و با نابودى دشمنان بسیار و فرار از دام هاى درون معبد به جعبه پندورا دست یافت.

آتنا به کراتوس تبریک گفت زیرا تا کنون هیچ کس موفق به انجام این کار نشده بود ، در همان لحظه آرس از یافتن جعبه پندورا توسط کراتوس باخبر شد و ستون شکسته اى را به سمت وى پرتاب کرد و ستون در قلب کراتوس جاى گرفت و او مرد ، سپس هارپى ها جعبه پندورا را به پیش آرس بردند. 



«فرار از هیدز»

کراتوس خود را در جهان مردگان و بر روى رودخانه استیکس (رودخانه اى که هفت بار به دور جهان مردگان مى گردد) می دید. او از پایین عالم مردگان راهى را به بالاترین قسمت قلمرو هیدز پیدا کرد و وقتى به آنجا رسید مشاهده کرد طنابى از سنگى بزرگ آویزان است و کراتوس بدون معطلى از آن بالا رفت و در بالاى طناب خود را در عالم زندگان یافت. پیرمردى که قبلا او را در حفر کردن گودال دیده بود در اصل با کندن قبرى او را از جهان مردگان نجات داده است. پیرمرد گفت: اى کراتوس تو ریشه اى از خدایان در خود دارى ، و سپس پیرمرد ناپدید شد. (در افسانه ها احتمال می رود آن پیرمرد زئوس بوده است که در قالب پیرمردى ظاهر شده)

کراتوس به آتن رسید و مشاهده کرد آرس شهر را فتح کرده و همه جا را ویران ساخته. کراتوس پیشگو را که در میان خرابه هاى معبد به سر می برد پیدا کرد و پیشگو به او گفت شهر فتح شده و حال زمان انتقام است.



«نبرد نهایی

کراتوس ، آرس را در حالیکه با غرور به آتنا براى غلبه و فتح آتن نگاه می کرد مشاهده کرد و جعبه پندورا با زنجیرى در دست آرس آویزان بود. آرس کراتوس را دید و از زنده ماندن او تعجب کرد اما او را خطرى براى خود نمی دید و مورد تمسخرش قرار داد. کراتوس با استفاده از صاعقه اى زنجیر جعبه پندورا را از دست آرس جدا ساخت و جعبه به زمین افتاد و کراتوس آن را باز کرد.

حال کراتوس قدرت خدایان را به دست آورده بود و هم اندازه آرس شد و براى نبردى سنگین آماده گشت. آرس به او یادآورى کرد که تمام مهارت هاى جنگجویى را از او آموخته و اوست که کراتوس را جنگجویى بزرگ ساخته اما کراتوس تنها به فکر نابود کردن آرس بود که ناگهان شش پاى عنکبوت مانند از پشت آرس به او حمله ور شد و مبارزه اى سخت میان آن دو در گرفت در این جنگ کراتوس با قدرت انتقام جویى خود پیروز میدان شد و آرس در انتهاى مبارزه با حیله گرى خود ناگاه کراتوس را به عالم خیال پرتاب کرد. در حال سقوط ، کراتوس به یاد حرف هاى آرس افتاد که به او گفته بود: راه هاى زیادى براى شکست دادن یک مرد وجود دارد اما موثرترین راه شکست روح او می باشد. ناگهان کراتوس همسر و دختر خود را درون معبد دید که توسط موجوداتى همشکل خود کراتوس مورد حمله قرار گرفته اند و کراتوس تصمیم گرفت تا از آنها محافظت کند و مى دانست آرس میخواهد روح او را شکست دهد. کراتوس موفق به نابودى تمام اهریمنان هم شکل خود شد و رو به آرس گفت من خانواده خود را نجات دادم اما آرس شمشیر هاى اهدایى خود به کراتوس را بازپس گرفت و به وسیله آنها خانواده اش را کشت تا هزینه اى باشد برای کراتوس در برابر قدرتى که بدست آورده بود و باید مى پرداخت.

کراتوس ناراحت و شکسته از عالم خیال به آتن و صحنه مبارزه بازگشت و در حالیکه آرس خود را برای کشتن او آماده می کرد کراتوس آخرین هدیه خود را از خدایان دریافت کرد و آن شمشیر خدایان بود. با به دست آوردن شمشیر خدایان توسط کراتوس ، آرس وحشت زده شد و او را به اتحاد دعوت کرد و به او گفت که در سخت ترین شرایط به کمک آمده و او را از مرگ رهایى بخشیده و یک جنگجوى بزرگ ساخته است. کراتوس به او پاسخ داد که در کارش موفق بوده ، و شمشیر را در سینه آرس فرو کرد. با مرگ آرس جوهر وجود خدایى وى با انفجارى مهیب آزاد شد.

«پایان افسانه»

آتن نجات یافت و بازسازى شد اما کابوس هاى کراتوس همچنان ادامه داشت. او از آتنا درخواست کرد کابوس هایش را از بین ببرد اما آتنا در پاسخ گفت: تنها گناهان گذشته او فراموش مى شود و قولى براى از بین بردن کابوس هایش به او نداده است. کراتوس با شنیدن این جمله و براى رهایى از کابوس هایش خود را از بالاى صخره اى به دریا پرتاب کرد به این امید که مرگ آرام بخش او باشد.

اما خدایان قصد دیگرى داشتند آنها کراتوس را که در حال غرق شدن بود از آب بیرون کشیدند و به بالاى صخره بازگرداندند. مجسمه آتنا به کراتوس گفت: شخصى که چنین کار بزرگى را برای خدایان انجام دهد نمى تواند بمیرد و با توجه به مرگ آرس او خداى جنگ خواهد شد. آتنا دروازه اى را به سمت کوه المپ و تخت آرس بازکرد و به کراتوس گفت وارد شود و با ورودش به کوه المپ آتنا شمشیر Chaos را دوباره به او هدیه کرد. کراتوس بر تخت خداى جنگ نشست و تمام جنگ هاى اعصار تاریخ را در ذهن خود مشاهده کرد او خداى جنگ جدید بود و از این پس هر مردى که وارد جنگى می شد او را مشاهده می کرد.

کراتوس با شکست آرس و گرفتن انتقام خانواده اش راضى نشده بود او همواره در پى فکر گمشده کودکى خود بود که آزارش میداد او پدرش را نمی شناخت. هنگامى که مادر کراتوس در بستر مرگ بود از او خواست تا نام پدرش را بگوید اما مادرش به موجودى دیو مانند تبدیل شد و به سمت کراتوس حمله ور شد , کراتوس با وجود دوست داشتن مادرش ضربه اى به او وارد ساخت و به گوشه اى پرتابش کرد. آخرین کلمه اى که مادرش پیش از مرگ به زبان آورد این بود: زئوس.

زئوس پدر کراتوس بود. او فرزند یک خدا بوده است و آرس و آتنا برادر و خواهر وى بودند. شعله هاى خشم و انتقام دوباره در کراتوس برانگیخته شد و این بار مى خواست انتقام خود و مادرش را از زئوس بگیرد. (در عقاید مردم یونان باستان زئوس را براى ترک کردن خانواده اش مقصر نمی دانستند زیرا همسر او که مادر کراتوس بود موجودى حسود و نادرست بود و مى توانست موجب مشکلات بسیارى براى زئوس شود همانند همسران آپولو (Apollo) (خداى آفتاب و زیبایى و شعر و موسیقى) و آرتمیس (Artemis) (الهه ماه و شکار) و یا هرکول (Hercules).

«سرنوشت»

با دست یافتن کراتوس به جعبه پندورا ، کرونوس برای هزاران سال دیگر در بیابان روح هاى سرگردان تبعید بود و معبد بر پشت وى خاموش و در آرامش و سکوتى ابدى قرار گرفت. افسانه معبد پندورا قرن هاى متمادى زبان به زبان چرخید و اخیرا معبد جعبه پندورا را در کنار استخوان بزرگى از کرونوس یافته اند و با کشفیات صورت گرفته ، مشخص شده رازها و تله هاى بسیارى در آن وجود دارد و بر اساس یک افسانه قدیمى به زودى قهرمان جدیدى از آن بر خواهد خواست.